مهدی بلاگ http://mehiblog.tarlog.com/category/2/ fa حکایت های شیخ و مریدان http://mehiblog.tarlog.com/post/22/ <p>شیخ و مرید فرصت سوز<br>یکی از مریدان مشغول صرف غذا بودندی که شیخ از او پرسید: آیا غذا میخوری؟<br>مرید گفت بلی.<br>شیخ پرسید آیا گرسنه ای؟<br>مریدگفت بلی.<br>شیخ پرسید آیا پس از صرف غذا سیر خواهی شد؟<br>مرید گفت بلی.<br>شیخ شمشیر برکشید و مرید را به دو نیم کردندی. سپس فرمود به خدا قسم از ما نیست کسی که فرصت پ نه پ را از دست دهدندی…<br>مریدان جملگی کپ کردندی و هفت شبانه روز به همان منوال گذراندند.<br><br> <br><br>شیخ و مریدان, حکایات شیخ و مریدان<br><br>اندر حکایت شیخ و مریدان<br><br> <br> شیخ و تعبیر خواب مرید<br>مریدی ترسان نزد شیخ برفت و عرض کردند شیخا مریدت را دریاب که کابوسی دیدم بس عجیب.<br>فرمود : خوابت بگوی ببینم.<br>عرض کرد : در خواب بدیدم 3 غول به من حمله کردندی ، هر یک ز دو تای دگر فربه تر ، از چنگ هرکدام که رهیدم به دام دوتای دگر فتادم.<br>شیخ فرمود : آن سه غول قبض آب و برق و گازت باشند که در خواب هم رهایت همی نکنند.<br>و مریدان بیهوش گشتندی.<br><br> <br><br>شیخ و مریدان, حکایات شیخ و مریدان<br><br>حکایت های شیخ و مریدانش<br><br> <br>شیخ و اینترنت<br>شیخ را پرسیدند : اینترنت ایران به چه ماند ؟<br>فرمود : به زنبور بی عسل.<br>عرض کردند : یا شیخ ، اینکه قافیه نداشت.<br>فرمود : واقعیت که داشت .<br>و مریدان رم کردندی و به صحرا برفتندی.<br><br> <br><br>شیخ و مریدان, حکایات شیخ و مریدان<br><br>داستان شیخ و مریدان<br><br> <br>شیخ و گوسفند<br>روزی شیخ از بازار گذر کردی ، گوسفند مذبوحی را دید در قصابی آویزان و مردمان هیچ یک توان و یارای خرید نداشت. شیخ فرمود : عمر این گوسفند بعد از مرگ درازتر است از عمرش قبل مرگ.<br><br>و مریدان مدهوش گشتند و نعره ها زدند.<br><br> <br><br>شیخ و مریدان, حکایات شیخ و مریدان<br><br>داستان شيخ و مريدان جدید<br><br> <br>شیخ و سوال مریدان<br>روزی مریدان نزد شیخ رفتند و از او پرسیدند:<br>یا شیخ! فیلترینگ بدتر است یا کم بودن پهنای باند؟<br>شیخ نگاه معنی‌ داری به آنها کرد و فرمود:<br>هیچکدام! چیزی در اینترنت هست که از هر دوی اینها بدتر و اعصاب خردکن تر است!<br>مریدان با حیرت به شیخ نگریستند و فرمودند:<br>یا شیخ! از فیلترینگ بدتر چیست؟<br>شیخ فرمود:<br>.<br>.<br>“مشاهده این لینک تنها برای اعضا سایت امکان پذیر است. برای ثبت‌ نام اینجا کلیک کنید”!<br>بعد از این سخن، مریدان نعره‌ها زدند و خشتک ها دریدند<br>و لپ‌ تاپ‌ های خود را به زمین کوبیدندی<br>فغان کشان به رشته کوهای آلپ پناه بردندی!!‬<br><br> <br><br>شیخ و مریدان, حکایات شیخ و مریدان<br><br>داستان شيخ و مريدان جدید<br><br>شیخ و حال خراب مرید<br>مریدی «تگری زنان» نزد شیخ برفت و گفت یا شیخ حالم دریاب که بغایت رسید.<br>شیخ فرمود : مریدا تو را چه شده ؟<br>عرض کرد : مرادا ! چشمانم ز حدقه درآمده ، خون در کله ام جمع بشده ، جهان در پیش چشمانم تیره گشته و شاخی بر سرم سبز شده.<br>شیخ فرمود : چیزی نیست ، یحتمل بعد از اخبار BBC ، اخبار بیست و سی بدیده ای.<br>و مریدان نعره ها و فغان ها زدند.<br><br><br>گردآوری:بخش سرگرمی بیتوته<br> <br></p> Fri, 29 Sep 2017 08:30:15 UTC http://mehiblog.tarlog.com/comments/22/ داستانی از چرچیل http://mehiblog.tarlog.com/post/21/ <p>چرچیل سیاستمدار بزرگ انگلیسی در کتاب خاطرات خود مینویسد:<br><br><br>زمانیکه پسر بچه ای یازده ساله بودم روزی سه نفر از بچه های قلدر مدرسه جلو من را گرفتند و کتک مفصلی به من زدند و پول من را هم به زور از من گرفتند. وقتی به خانه رفتم با چشمانی گریان قضیه را برای پدرم شرح دادم. پدرم نگاهی تحقیر آمیز به من کرد و گفت: من از تو بیشتر از اینها انتظار داشتم؛ واقعا که مایه ی شرم است که از سه پسر بچه ی پاپتی و نادان کتک بخوری. فکر میکردم پسر من باید زرنگ تر از اینها باشد ولی ظاهرا اشتباه میکردم. بعد هم سری تکان داد و گفت این مشکل خودته باید خودت حلش کنی!<br><br><br>چرچیل می نویسد وقتی پدرم حمایتش را از من دریغ کرد تصمیم گرفتم خودم راهی پیدا کنم. اول گفتم یکی یکی میتوانم از پسشان بر بیایم. آنها را تنها گیر می آورم و حسابشان را میرسم اما بعد گفتم نه آنها دوباره با هم متحد میشوند و باز من را کتک می زنند. ناگهان فکری به خاطرم رسید! سه بسته شکلات خریدم و با خودم به مدرسه بردم. وقتی مدرسه تعطیل شد به آرامی پشت سر آنها حرکت کردم، آنها متوجه من نبودند. سر یک کوچه ی خلوت صدا زدم: هی بچه ها صبر کنید! بعد رفتم کنار آنها ایستادم و شکلاتها را از جیبم بیرون آوردم و به هر کدام یک بسته دادم. آنها اول با تردید به من نگاه کردند و بعد شکلاتها را از من گرفتند و تشکر کردند. من گفتم چطور است با هم دوست باشیم؟ بعد قدم زنان با هم به طرف خانه رفتیم. معلوم بود که کار من آنها را خجالت زده کرده بود.<br><br>پس از آن ما هر روز با هم به مدرسه میرفتیم و با هم برمی گشتیم. به واسطه ی دوستی من و آنها تا پایان سال همه از من حساب می بردند و از ترس دوستهای قلدرم هیچکس جرات نمی کرد با من بحث کند.<br><br><br>روزی قضیه را به پدرم گفتم. پدرم لبخندی زد و دست من را به گرمی فشرد و گفت: آفرین! نظرم نسبت به تو عوض شد. اگر آن روز من به تو کمک کرده بودم تو چه داشتی؟ یک پدر پیر غمگین و سه تا دشمن جوان و عصبانی و انتقام جو. اما امروز تو چه داری؟! یک پدر پیر خوشحال و سه تا دوست جوان و قدرتمند.<br><br><br>دوستانت را نزدیک خودت نگه دار و دشمنانت را نزدیکتر!<br><br> <br><br>منبع: dastanak.8tag.ir</p> Wed, 20 Sep 2017 08:28:51 UTC http://mehiblog.tarlog.com/comments/21/ شعری از هروی http://mehiblog.tarlog.com/post/8/ <p>شعرهای ازرقی هروی<br>شرف‌الزمان ابوالمحاسن زین‌الدین ابوبکر جعفر بن اسمعیل وراق هِرَوی متخلص به اَزرَقی شاعر ایرانی نیمهٔ دوم قرن پنجم هجری (متوفی به حدود ۴۶۵ هجری قمری) است که در دربار سلجوقیان در زادگاه خود هرات به‌سر می‌برد و با شمس‌الدوله طغانشاه پسر الب‌ارسلان، حاکم خراسان معاصر بود و او را مدح می‌کرد.<br><br> <br><br>در قناعت و توفیق دین و مذهب راست<br><br>بروزگار تو ، ای فخر کاینات ، کراست؟<br><br>برون ز راه تو هر راه کاندر آفاقست<br><br>غریق بیم و امید و اسیر روی و ریاست<br><br>فزایش سخن و نکتۀ بدیع تو را<br><br>عطاست ز ایزد و دانی که آن بزرگ عطاست<br><br>بگاه تنگدلی غمگسار پیرانست<br><br>گه فرا خروی باز مانع برناست<br><br>بلند نام تو ، ای روشن آفتاب خرد<br><br>چو آفتاب درخشان و چون خرد والاست<br><br>فروغ رای تو از نور جرم خورشیدست<br><br>خیال همت تو تاج تارک جوزاست<br><br>قضا بحسب دعای تو سوی خلق آید<br><br>مگر دعای تو اندازة نزول قضاست ؟<br><br>بژرف دریا مانی همی ، که بر جهلا<br><br>سیاست سخن تو سیاست دریاست<br><br>ز بیخ و شاخ بکندی ز بهر نصرة دین<br><br>هر آنچه بیخ ضلال و هر آنچه شاخ هواست<br><br>نه بر کشیدۀ جاه تو پست داند شد<br><br>نه اوفتادۀ زخم تو بر تواند خاست<br><br>تو مستجاب دعایی و هر که در ره تست<br><br>باعتقاد شناسم که مستجاب دعاست<br><br>اگر ببیخردی حاسدی سخن گوید<br><br>خرد پژوه شناسد که پایۀ تو کجاست<br><br>و گر کسی بسر خود شکر فرو ریزد<br><br>شگفت نیست که در هر سری دگر سوداست<br><br>سخن بدانش گویند ، پایگه گیرد<br><br>و گرنه طوطی و شارک چو آدمی گویاست<br><br>وگر چه جغد چو باز سپید صید کند<br><br>ز باز و جغد گه فال مرتبت پیداست<br><br>اگر بشکل و بصورت عدوت همچو تواست<br><br>ز روی عقل و بزرگی ز پایة تو جداست<br><br>بلی گیاه و زمرد برنگ یکدگرند<br><br>ولیک جنس ز مرد نه قدر جنس گیاست<br><br>یکی بتاج شهان در نشاندة شرفست<br><br>یکی بکام ستور اندرون ز بهر چراست<br><br>بزرگوارا ، ما نا طریق و سیرت من<br><br>نه بر مثال و طریق جماعت شعراست<br><br>ز بی فروغی بازار شعر خاطر من<br><br>از آنچه بود نیفزود وز فزوده نکاست<br><br>چو خواستار بود خاطرم سخن نارد<br><br>بدان مثال که خواننده در تواند خواست<br><br>همیشه تا بگرانی هوا نه جنس زمینست<br><br>همیشه تا بخفیفی زمین نه جنس هواست<br><br>بقات باد و مبادا جهان که بی تو بود<br><br>از آنکه سنت و دین را ببودن تو بقاست<br><br>  <br><br>گردآوری:بخش فرهنگ و هنر بیتوته<br> <br></p> Thu, 08 Jun 2017 20:57:39 UTC http://mehiblog.tarlog.com/comments/8/ حکیم ابوالقاسم فردوسی و ستایش خرد http://mehiblog.tarlog.com/post/7/ <p>حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی (زادهٔ ۳۲۹ ه‍.ق، ۳۱۹ ه‍.خ - درگذشتهٔ پیش از ۴۱۱ ه‍.ق، ۳۹۷ ه‍.خ در توس خراسان)، سخن‌سرای نامی ایران و سرایندهٔ شاهنامه حماسهٔ ملی ایرانیان. او را بزرگ‌ترین سرایندهٔ پارسی‌گو دانسته‌اند. نام و آوازه فردوسی در همه جای جهان شناخته و ستوده شده است. شاهنامهٔ فردوسی به بسیاری از زبان‌های زنده جهان برگردانده شده است. در ایران روز ۲۵ اردیبهشت به نام روز بزرگداشت فردوسی نامگذاری شده است.<br><br> <br><br>کنون ای خردمند وصف خرد<br><br>بدین جایگه گفتن اندرخورد<br><br>کنون تا چه داری بیار از خرد<br><br>که گوش نیوشنده زو برخورد<br><br>خرد بهتر از هر چه ایزد بداد<br><br>ستایش خرد را به از راه داد<br><br>خرد رهنمای و خرد دلگشای<br><br>خرد دست گیرد به هر دو سرای<br><br>ازو شادمانی وزویت غمیست<br><br>وزویت فزونی وزویت کمیست<br><br>خرد تیره و مرد روشن روان<br><br>نباشد همی شادمان یک زمان<br><br>چه گفت آن خردمند مرد خرد<br><br>که دانا ز گفتار از برخورد<br><br>کسی کو خرد را ندارد ز پیش<br><br>دلش گردد از کردهٔ خویش ریش<br><br>هشیوار دیوانه خواند ورا<br><br>همان خویش بیگانه داند ورا<br><br>ازویی به هر دو سرای ارجمند<br><br>گسسته خرد پای دارد ببند<br><br>خرد چشم جانست چون بنگری<br><br>تو بی‌چشم شادان جهان نسپری<br><br>نخست آفرینش خرد را شناس<br><br>نگهبان جانست و آن سه پاس<br><br>سه پاس تو چشم است وگوش و زبان<br><br>کزین سه رسد نیک و بد بی‌گمان<br><br>خرد را و جان را که یارد ستود<br><br>و گر من ستایم که یارد شنود<br><br>حکیما چو کس نیست گفتن چه سود<br><br>ازین پس بگو کافرینش چه بود<br><br>تویی کردهٔ کردگار جهان<br><br>ببینی همی آشکار و نهان<br><br>به گفتار دانندگان راه جوی<br><br>به گیتی بپوی و به هر کس بگوی<br><br>ز هر دانشی چون سخن بشنوی<br><br>از آموختن یک زمان نغنوی<br><br>چو دیدار یابی به شاخ سخن<br><br>بدانی که دانش نیاید به بن<br><br> <br><br>گردآوری:بخش فرهنگ و هنر بیتوته<br> <br></p> Wed, 31 May 2017 20:56:03 UTC http://mehiblog.tarlog.com/comments/7/